تبليغاتX
آرمين
نامی آریایی به معنی همیشه پیروز
قسمت اول

آرمين :مامان جون بيا با آرمين بازي كن!

من جهت طبخ غذا! عازم آشپزخانه بودم.

آرمين عصباني: مامان جون كووووجا مي ري؟

من: آشپزخونه.

آرمين هم دنبالم مياد. همچنان عصباني: مامان جون چي كار داري مي كني؟

- پياز سرخ مي كنم! (با سر و صداي زياد)

 آرمين در حالي با بيني ش بو مي كشه: اين صداي چيه بو ميده؟!!!

قسمت دوم

از اداره برگشته بودم ديدم مامانم مي خواد آرمين رو بخوابونه اين هم مكالمشون:

مامانم:هيس حرف نزنين آرمين مي خواد بخوابه

آرمين:نه حرف بزنين آرمين نخواد بخوابه!

مامانم:هيسسس هيچي نگين آرمين جون مي خواد بخوابه.

آرمين: نـــــــــــــــــه هيچي بگين!!آرمين نخواد بخوابه!

قسمت سوم

ميره روي بالش مي ايسته ميگه: آرمين غذا خورده بزررررررگ شده! بعد مياد پايين ميگه آرمين غذا نخورده كوچولو شده!!

قسمت چهارم

آرمين در حال حركت به سمت در ورودي : مامان جون خدافظ دارم ميرم دانشگاه!! باي باي

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 10:33  توسط ماماني  | 

"...اگر ما به فرزندانمان اين مجال را بدهيم

كه خودشان خلاقيتشان را شكوفا كنند،

طوري رشد خواهند كرد

كه از هرگونه تمايل به ويرانگري و خشونت آزاد خواهند بود."

 اطاعت: قاتل قطعي هوشمندي

گاهي براي شما، پذيرفتن ديدگاه كودكان دشوار است ، زيرا شما خودتان آن را
از دست داده ايد!

كودك سعي دارد از درخت بالا برود، تو چه مي كني؟ بلافاصله مي ترسي ، شايد بيفتد، شايد پايش بشكند، يا اشكالي پيش بيايد. و از روي ترس مي دوي و از را باز مي داري.

اگر مي دانستي كه بالارفتن از درخت چه لذتي دارد، كمك مي كردي تا كودك بالارفتن از درخت را بياموزد. او را به مدرسه اي مي بردي تا به او بياموزند كه چگونه از درختان بالا برود. مانع او نمي شدي.

ترس تو خوب است ، عشقت را نشان مي دهد، كه شايد بيفتد، ولي بازداشتن كودك از بالارفتن از درخت يعني جلوگيري از رشد او.

در مورد بالارفتن از درخت، چيزي اساسي وجود دارد. اگر كودك هرگز چنين نكرده باشد، چيزي پرارزش را در تمام زندگيش از دست داده است. تو او را از چيزي زيبا محروم كرده اي.

پ.ن:از تمام دوستان قديمي كه به اينجا سر زدند و به ياد ما بودند، ممنونم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 9:39  توسط ماماني  | 

جمعه،(۲۹ آبان) جشن تولد آرمين با تاخير(به علت سرماخوردگي مون) با شكوه هر چه تمام تر برگزار شد. با شكوه كه مي گم به معناي واقعيش ها... همه چيز عالي و طبق برنامه پيش رفت. آرمين ظهر خيلي خوب خوابيد و ساعت ۴ سرحال بيدار شد و تا ۱ شب واقعا بهش خوش گذشت و لذت برد.

 بعضي از مهمانها كمي قبل از بيدار شدن آرمين اومدند و وقتي با صداي يواش مورد استقبال قرار گرفتند متوجه شدند بايد منتظر باشند تا شازده پسر من بيدار شه بعد جشن رو شروع كنيم.

آرمين از مدتي قبل به خصوص با ديدن تزئينات متوجه شده بود جشن تولدش نزديكه و واقعا هيجان زده بود..راه مي رفت شعر تولد رو مي خوند ..

 وقتي هم كه از خواب بيدار شد با ديدن مهمونها كلي ذوق زده شد و عملا تا ۱۲ شب كه همه رفتند مامان جونش! رو يادش رفت(جز در مواقع خاص و براي هامينو!) ديگه از رقصيدنش و شونه انداختن و شكم اومدنش كه هر چي بگم كم گفتم . واقعا بهش خوش گذشت.. و البته به بقيه هم همينطور.. همشون مي گفتن تا حالا هيچ تولدي انقدر بهشون خوش نگذشته بود (البته پارسال هم همين رو مي گفتن)  ..

امسال ست ميكي رو براش انتخاب كرده بودم..از تزيينات اتاق و وسايل پذيرايي تا كيكش همه ميكي موس بودند.

از آنجايي كه آرمين عاشق شمع فوت كردن است حداقل ۱۰ باري شمعش رو فوت كرد. يه بارهم چون با فوت خاموش نشد با خشانت زدند تو سر شمع و با دست خاموشش كردند!! (سندش اين پايين موجود است!)

كادوهاي خيلي خوبي هم گرفت امسال.. خيلي متنوع و عالي...از اسباب بازي و لباس تا سكه و پول نقد ما هم بهش يك زنجير و پلاك هديه داديم كه وقتي براش مي بستم گفت: اووووووووووو چه خوشگل شدم...  همه زدن زير خنده انقدر كه بامزه گفت..

شام كباب و جوجه كباب از بيرون سفارش داديم و البته دسرها و سالادها و غيره رو خودم درست كردم و هنر كردم

به هر حال همه چيز به نظرم خيلي خيلي عالي بود...فقط از عكسها و فيلمش زياد راضي نبودم... چون خودم خيلي سرم شلوغ بود نمي تونستم عكسها و فيلم گرفتن رو كامل كنترل كنم و اين شد كه وقتي فيلم رو نگاه مي كنيم سر گيجه مي گيريم و عكسها هم اونطوري كه من مي خواستم نشد.. مهمانهاي محترم حضور پررنگتري نسبت به خود ما داشتند در عكس و فيلم!!شايد فيلمش رو بدم بيرون ميكسش كنند.

 بدين لحاظ نكات ذيل جهت مدنظر قرار گرفتن در جشن تولد سال آينده  مطرح مي شود : (اميدوارم گذر برخي مهمانهاي گراميم به اينجا نيوفتد)

۱. سال آينده احتمالا مهماني عصرانه خواهد بود.

۲. قبل از مهماني، سه تايي به همراه كيكي متوسط (نه ۷ كيلويي امسال!) به آتليه رفته و مقادير زيادي عكس مي اندازيم.

۳.روي مبل اصلي (جايگاه!) رو پر از اسباب بازي و عروسكهاي آرمين مي كنم و آرمين رو هم همونجا مي نشانم.. هر كسي هم خواست با آرمين عكس بندازه تشريف مي بره پشت مبل مي ايسته و عكس مي اندازه و مي ره...(آخه امسال تعدادي از نزديكان، از اول تا آخر بر روي مبل مذكور نشستند و در واقع در تمامي عكسها عضو ثابت بودند! وقتي بلندشون هم مي كرديم و مي شستيم و چارتا عكس مي گرفتيم باز دوباره انگار جا گرفته باشن بر مي گشتن و مي شستن همونجا)

۴. حداكثر تلاشم رو مي كنم كه مامانم طفلك كمتر خسته بشه . امسال هم مثل پارسال بيشتر زحمتها گردن مامان جونم بود.

۵. طلا جز ثابت كادوهاي من و باباش خواهد بود و در كنارش يك اسباب بازي يا هر چي كه خودش هم واقعا دوست داشته باشه، هديه خواهيم داد.

 

به هر حال مهمترين هدف و اولويت من از تولد گرفتن اين بوده كه به آرمين حتما خيلي خيلي خوش بگذره.. تا حالا كه موفق بودم.. سال ديگه هم حتما طوري برنامه ريزي مي كنم كه تولدش بهترين روز سال براش باشه ...

ايشالا.. عروسيت پسر گلم..

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 13:54  توسط ماماني  | 

ديروز بخور سرد عروسكي كه سفارش داده بودم برام آوردن...آرمين تا جعبه ش رو ديد، انقدر هول شد و ذوق زده كه تعجب كردم.مي گفت: تولد مبارك! بازش كنيم.. بازش كردم هم ابراز احساساتش به بخور خيلي جالب بود..بوسش مي كرد، نازش مي كرد و البته به طور كامل وارسيش كرد....از عملكردش كه براش گفتم هم ديگه ول كن نبود مدام مي گفت: بزنيم به برق،داغ شه بخار كنه.. بعد هم مثل كسي كه با بغل دستيش حرف مي زنه سرش رو به كنارش خم مي كرد و با لحني شبيه لحن ما مي گفت: آرمين دست نزني هاا !  اين مدل حرف زدنش خيلي بامزش...مثلا مي گه: آرمين چرا شيقوندي؟چرا اينجوري كردي؟! با اينكه من كلا بهش سخت نمي گيرم ولي انگار همون يكي دو باري كه بهش اين جمله ها رو گفتم روش تاثير گذاشته كه هي تكرار مي كنه...تو اين سن واقعا بايد روي كوچكترين حرف و برخوردمون حساس و دقيق باشيم ، بد جوري تو ذهن بچه همه لغات و حركات ما ثبت مي شه..

خلاصه به هيچكدوم از اسباب بازيهاش اينطور علاقه نشون نداده بود كه به اين بخور نشون مي داد! به قول دايي ش شايد همين سيم و مخلفاتش و اينكه مي دونه به برق زده مي شه براش جالب و هيجان انگيز ميومد...

البته بعدش هم كه ديگه كليد كرد بهش و مدام مي گفت روشن كنم روشن كنم (اين فعل اول شخص به مفهوم امري براي دوم شخص استفاده مي شه يعني روشن كن!) هنوز ضماير رو خوب بلد نيست و وقتي مي خواد بگه تو ،مي زنه به من مي گه من! يا مثلا وقتي مي خواد دنبال من حموم بياد مي گه: تو بيا تو بيا يعني خودش بياد! در واقع همون حرفهاي ما رو تكرار مي كنه ...و البته هنوز اون جمله معروف و تكراري هر از گاهي شنيده مي شه كه : هامينو بخوريــــــــــــــم!! اونم با تحكم و قلدري مخصوص خودش! دو سالش هم تموم شد و هنوز نه جرات دارم نه دلم مياد آرمينم رو از هامينو بگيرم!!!

اينم چند تا عكس از شمالي كه مهر ماه رفتيم...

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 10:22  توسط ماماني  | 

امسال  سال عجيبي بوده.. سالي تاريخي .. نمي دونم زمان پسرم در مورد خرداد ۸۸ چه داستانهايي تو كتابهاي تاريخشون نوشته ميشه...اميدوارم تا اون موقع دوران تاريكي و دروغ به پايان رسيده باشه و.... بگذريم

امسال خيلي خوب شروع شد، عيد عالي ،مسافرتي كه خيلي بهمون خوش گذشت به خصوص به پسرم، خرداد پرماجرا و ديگر هيچ... وجودم پر از نگراني از آينده است...آيا واقعا اين جامعه و محيط لايق آن هست كه من وجود نارنين پسرم رو به اون بسپارم؟ آيا مي تواند پسر پاك من رو در وجود خود گيرد و باعث رشد و شكوفايي استعدادهايش شود؟ آيا مي تواند اون زندگي ارزشمندي كه شايسته هر انسان آزاد و آزاد انديش است به او هديه دهد؟ نمي دونم، نمي دونم...نگرانم...از دست من چه كاري ساخته س؟

من در پسرم نيرو و روشنايي عجيبي مي بينم.. آينده ايي بسيار روشن در اين وجود پاك مي بينم وبيش از پيش به داشتن چنين پسري به خودم مي بالم..هديه ايي كامل و رويايي از خالق كائنات.. هديه ايي كه گاه مرا وادار مي كند كه به جاي اينكه به فكر آموزش و تربيت او باشم از او بياموزم..پاكي، مهرباني، شادابي و مناعت طبع او براي من دست نيافتنيست.. خيلي بالاتر از من است خيلي... بايد مثل گوهري مراقبش باشم تا ناپاكيها و پليديهاي پيرامون او را آزار ندهد و نرنجاند و خداي نخواسته خود را ناگزير به همرنگ شدن با جماعت نبيند... چطور حفظش كنم از اين فضا؟...

 خالق كائنات تو را همانگونه كه هستي حفظ كند فرزندم. من به اين خالق مهربان بسي معتقدم..بيشتر از گذشته...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 14:38  توسط ماماني  | 

ديگه خجالت مي كشيدم بيام اينجا...

ولي خوب...

خيلي وقته مي خوام بيام چيزي بنويسم ولي نمي دونستم از كجا شروع كنم با اين همه تاخير...

مي خوام باز مثل سابق براي ثبت لحظات و خاطراتم با گل پسرم هم كه شده چند سطري بنويسم...

از پسر گلم چي بگم كه به معناي واقعي شده تمام زندگيم... انقدر اين روزها شيرين و مهربون شده كه كار من شده مدام قربون صدقه رفتن... به من مي گه مامان جون! به باباش بابا يا بابا وحيد، مامانم :ماماني، بابام :بابايي وجالبه كه همه رو هم خودش اختراع كرده! جملات رو كامل و اكثرا بدون اشكال بيان مي كنه..چند ماهي هست كه به راحتي تا ۱۰ مي شماره و جديدا هم تا سيزده و چهارده و.. البته به هيچوجه تا حالا من اصراري به ياد دادن شمارش بهش نكردم چون الان خيلي زوده و مي شه گفت به طور اتفاقي و با علاقه خودش همه چيز رو ياد مي گيره.. علاقه خيلي زيادي به نقاشي و كتاب خوندن داره وشعرهاي حسني و توپ قلقلي و ... رو هم با كمي كمك مي خونه..  

به علت سرما خوردگي كه داشتيم و خيلي هم طولاني شده هنوز جشن تولدش رو نگرفتم..ايشالا.. هفته آينده... كلي هم برنامه دارم براش آخه پسر من عاشق جشن تولده...

فعلا اين عكس از پسرم باشه تا بعد..

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 14:15  توسط ماماني  | 


ديگه واقعا بهار نزديك شده ، اينو از سبز شدن درختان روبه روي پنجره حس كردم كه البته امسال به خاطر گرما خيلي زودتر از سالهاي پيش جوونه زدن... زماني كه بچه بودم عيد رو ميشه گفت تقريبا دوست داشتم..يعني بعضي سالها خيلي بهم خوش گذشته بود بعضي سالها هم نه... ولي يادمه كه از اون اول از اين ديد و بازديدها خوشم نميومد و حال نمي كردم.. حتي خانواده هايي كه دست جمعي با هم با لباسهاي نو و تابلو مي رفتن عيد ديدني برام مسخره و مضحك بود..به خاطر همين حتي اگه لباس نو هم براي عيد خريده بودم ترجيح مي دادم لباسهاي قبليم رو بپوشم... ولي از اين رسم و رسومها كه خيلياش ديگه لوث شده بگذريم..اين سبزي درختان و هواي مطبوع بهار واقعا خوشحالم كرده..مخصوصا الان كه آرمين رو دارم..فكر اينكه هوا خوبه و با همون لباسي كه خونه تنش هست مي تونم بيرون ببرمش..اينكه روزها بلند شده و مي تونم مدت بيشتري با آرمين بيرون باشم ، مسافرت احتمالي و.... همه حالم رو خوب مي كنه... 

پسر گلم اين روزها خيلي شيرين شده.. اكثر حرفها رو متوجه ميشه طوري كه واقعا من تعجب ميكنم.. هنوز عاشق آب بادي(آب بازيه) و هر شب كه باباش مياد خونه ،دم در كه ميبينش ميگه حموم..بعد هم ميشينه پاچه شلوارش رو خودش ميزنه بالا.. قول ميدم در اينده شناگر ماهري بشه! خيلي به حالات روحي من حساسِ و مواقعي كه ناراحت هستم دولا ميشه تو صورت منو نگاه ميكنه صداش رو هم نازك مي كنه و خودشو لوس مي كنه.. گاهي اوقات هم كه عصبانيم مي كنه با انگشت بهم اشاره مي كنه و با همون صداي نازك مي گه مامانه ... الهي من قربونش برم... دايره لغاتش خيلي زياد شده و خيلي هم دوست داره حرفهاي ما رو تكراركنه..وقتي هم كه بقيه مخصوصا من در حال صحبت جدي هستيم با دقت و ساكت به ما نگاه مي كنه و گوش ميده.. شديدا عاشق اهنگهاي شاده و خيلياش رو هم تا اول آهنگ رو مي شنوه اون قسمتهايي كه بلده رو مي خونه..مثل جيگيلي جيگيلي،ايول، آها آها آهنگ ريحانا و... وقتي هم به آخر آهنگ ميرسه تشخيص ميده و ميگه ررررفت و اگه دوباره از اول بزنيم ميگه اومد.. عاشق دَدَ و ماشين سواري همراه با موسيقي شاده ... خيلي خيلي دوسش دارم ، كاشكي قلم خوبي داشتم مي تونستم همه كارهاي بامزه آرمين و حس و حال خودم رو بنويسم..ولي حالا همين حدش هم خوبه بهتر از هيچيه !!!!

اميدوارم سال خوبي پيش روي داشته باشيم همه و همه و مخصوصا آرمين گلم...

پ.ن : اين انگشت اشاره هست ها، سوء برداشت نشود...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 10:21  توسط ماماني  | 

دقيقا از 18 بهمن ماه پسر گل من بدون كمك چند قدمي رو راه ميره.. ولي هنوز كلي محتاطه بچم ... قربون اينهمه احتياطت برم من ماماني....

اين چيه اين كيه كه ديگه شده ورد زبانش.. وقتي من يا باباش ميايم خونه با ديدن ما اگه چيزي دستش باشه پرت مي كنه يا اگه كسي دم دستش باشه ميزنش!!!!! و خلاصه حسابي خودش رو لوس ميكنه ... من كه هر چقدر هم خسته باشم با اين حركاتش طاقت نميارم ، دست و صورت نشسته ميام حسابي ماچ ماچيش ميكنم...

واي خدا نمي دونم چه جوري از مامانم تشكر كنم كه انقدر براي من و آرمين زحمت ميكشه و موقعي كه سر كار ميام حتي بهتر از من از آرمين مراقبت مي كنه و تازه وقتي هم كه ميام خونه بازم همش پيشش هستم و زحمتش ميدم.. چه جوري جبران كنم؟؟

پ.ن :  از ۲۴ بهمن (ساعت ۲ بعد از ظهر)پسر گلم به طور رسمي،به حالت دو و بدون کوچکترین احتیاطی راه افتاده..

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 14:24  توسط ماماني  | 

خيلي وقته مي خوام از كارهاي پسر گلم بنويسم وقت نمي كنم

اول ازهمه اينكه آرمين جونم از ۹ بهمن اولين جمله رو با مضمون "اين چيه؟" به زبان آورد.. البته قبلا آهنگش رو مي زد ولي الان ديگه واضح ميگه اين چيه (با اشاره دست )و منتظر جواب هم ميمونه.. دايره لغتش هم كه خيلي وسيع شده : مامان ،بابا،دد ،باي باي، هاپو،به به،امير، تاب تاب،ني ني،آم! ،حم ،  جيش، ناناي،توف(توپ)،اوف،جيز،آتيش،اينا (ايناهاش)، تا تا ،آب ، آپ ، آبا ،جي جي (جوجو) و.....

بعضي وقتها هم كه شروع مي كنه به سخنراني ! صداش رو كلفت ميكنه و با حركات دست شروع ميكنه به حرف زدن خيلي هم جدي...وسطهاش هم از لغاتي كه بلده و مي دونه معني ميده استفاده مي كنه..خيلي خوشگل حرف مي زنه خيلي..

حيواناتي مثل هاپو، جوجو ، پيشي و گاو رو ميشناسه و وقتي تو كتاب عكسشون رو مي بينه صداشون رو در مياره.. هنوز عاشق اب بازي در حمامه و هر شب باباش بايد اين فريضه رو انجام بده..

همه عروسكها رو فشار ميده و توقع داره صدا ازخودشون در بيارن..

عاشق دكل برق فشار قوي شده بچم نمي دونين با ديدن اين دكلها چه ذوقي ميكنه و چه دست و پايي ميزنه

اها راستی پنجمین و ششمین دندونش(بادام شکنها) هم نیش زدند بالاخره 

و همچنان دوست داره دور تا دور خونه رو با حمایت یک انگشت طی کنه

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 8:53  توسط ماماني  | 

جمعه(29/9/87 ) با ماماني اينا رفتيم كوههاي شمال شرق تهران (نزديك لواسان) آرمين تو ماشين خواب بود وقتي بيدار شد و كوههاي سفيد اطرافش رو ديد انقدر هل شده بود ، هي پشت هم مي گفت آپ آپ (معمولا وقتي خيلي هيجان زده است و نمي دونه چي بگه اين كلمه رو استفاده ميكنه.). خلاصه كلي خوشش اومده بود و برف رو با تعجب نگاه مي كرد و لمس مي كرد همون اول هم به برف گفت ب (با فتحه)...

جديدا كه عاشق راه رفتن شده بچه ام البته هنوز دوست داره يك تكيه گاه كوچيك مثلا انگشت من رو داشته باشه بعد واسه خودش مي دوه اينطرف اونطرف و حتي توپ شوت ميزنه .. پريشب كه شب يلدا هم بود چند قدمي رو به حالت دو و بدون كمك تونست راه بره و بياد بغل من..

بهش مي گم ني ني چي ميگه صداش رو كلي نازك مي كنه و سرش هم تكون ميده و خودش رو لوس ميكنه ميگه ايييييييي در مورد پيشي چي ميگه هم حركت مشابهي رو انجام ميده...

عاشق بچه ها و عكساشون هست و به ني ني ميگه ننننن (نون ساكن)

 

وقتي كوچكتر بود آهنگهاي عربي دوست داشت و گاهي كه گريه ميكرد با آهنگ عربي و كرير خوابش مي كرديم..تقريبا كار هر شبمون تا 3 ماهگيش بود.. الان آهنگهاي رپ و هيپ هاپ خلاصه سوسولي رو خيلي دوست داره..عاشق آهنگ gimme more بريتني و umbrella ريحاناست.. وقتي هم كه آهنگي تموم ميشه يا چيزي از جلو چشمش ميره يا ميوفته ميگه رررررررر (با فتحه و حركت دست)

تا ازش غافل ميشم ميره سمت تابش و شروع ميكنه به تاب دادن.. اين تاب كادو من و باباش براي تولدش بود..

 

اینم لوس کردن آرمین...مثل بچه شیر میشه این موقع ها...


 


+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 14:8  توسط ماماني  |